کز نفس هایش بلرزد آشیان مهتاب سنگی
من هم آوای بهارم گاهی
می دوم در درازای جاده یک رنگی
لحظه هایی هم منم پاییز پر برگ
سبز و زرد و قرمز و گاه هم نارنجی
پ.ن1:
چه رسم جالبی ست،
محبتت را می گذارند پای احتیاجت،
صداقتت را می گذارند پای سادگی ات،
سکوتت را می گذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت،
و وفاداریت را پای بی کسی ات،
و آنقدر تکرار می کنند که خودت
باورت می شود که تنهایی و بی کس و محتاج...(از خودم نبود،یه جایی خوندم!)
پ.ن2:توجه کردین شعرم ته نداشت؟؟...دعا کنید فکرام سر و سامون بگیره،یه مدته هر چی مینویسم یا آخرش خشک خشکه یا انقد خیسه که جوهر خودنویسم پخش میشه..
آشفتگی برای یه شاعر هم معنی مرگه...
نمیخوام بمیرم...




